یاوه های عاشقانه یک من

دختر حاج آقا
اولش صداش ميكردم ماتيلدا خوب هر چي باشه اولش بود
اولش هر روز ميرفتم توي اين سايت هاي فمينيستي و با هر زحمتي بود مطالبشو حفظ ميكردم و به عنوان نظريات خودم براش تعريف ميكردم ، خوب هر چي باشه اولش بود ديگه.
اولش روزي 8 بار ميگفتم حقوق زن
روزي 9 بار ميگفتم زن ها بايد در فعاليت هاي اجتماعي شركت كنند
روزي ده بار ميگفتم عزيزم تو نبايد همه عمرتو توي آشپزخونه به هدر بدي
اون اوايل هر وقت يه زن چادري ميديدم چقدر آه وناله ميكردم كه نگاه كن طفلكي بايد توي اين هواي گرم چه زجري رو تحمل كنه
خلاصه اون اوايل ما خيلي حقوق زن و دفاع از حقوق و از اين چيزا بوديم
تا چشمتون روز بد نبينه
ناهارمون اول تبديل شد به نيمرو بعد نون وپنير وآخر سر هم اگه اين عباس آقا ساندويچي سر كوچه نبود از گشنگي (همان گرسنگي) مرده بوديم.
اطوي لباس كه ديگه شده بود آرزوي دست نيافتني آخه خانم شديدا فعاليت زده اجتماعي شده بودند.
شستشوي لباس و جارو كردن و گرد گيري كه ديگه كاملا از فكر ماتيلدا رفته بود بيرون .
آقا ما هم نشستيم فكر كرديم ديديم حالا يه كم هم زن توي آشپزخونه باشه بد نيست
ديديم يه كم هم حالا فعاليت اجتماعي نكنه چه خوبه
ديديم يه كم هم حالا اگه داد بزنيم«« پس شام چي شد زن»» انگاري ديگه نيازي به عباس آقا نيست
خلاصه بيشتر از اين دردسرتون ندم يه باره داد زدم همينه كه هست از فردا حق نداري از خونه بري بيرون .
و اينچنين بود كه ماتيلدا به دختر حاج آقا تبديل گشت.